ماهيت روابط اسلام و غرب(جغرافيايى، تمدنى، دينى) (1)

(980 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است)
(198 بار خوانده شده است)  صفحه مناسب براي چاپگر [1]
ماهيت روابط اسلام و غرب(جغرافيايى، تمدنى، دينى) (1)
86/2/8
محمد عابد الجابرى ( ترجمه: صالح واصلى )
در دهه‏هاى اخير و بويژه از آغاز انقلاب (اسلامى) ايران، توجه و اهتمام بسيارى به موضوع «غرب و اسلام‏» شده است. ملاحظه مى‏شود كه اهتمام به اين موضوع، در اروپا و آمريكا بيشتر از كشورهاى عربى و اسلامى است. علاوه بر آنچه كه به صورت مستمر و شايد روزانه در مطبوعات و جرايد مختلف اروپا به چاپ مى‏رسد، گردهماييهايى نيز در همين خصوص و با عنوان «اسلام و غرب‏» و يا عناوين ديگر، در محافل مختلف اروپا و آمريكا برگزار مى‏شود.
دامنه اين موضوع سپس به گونه‏اى ديگر، تحت عنوان «برخورد تمدنها» از سوى ساموئل هانتينگتون مطرح گرديد كه در واقع به معناى برخورد تمدن غرب (اروپا و آمريكا) با تمدن اسلامى و كنفوسيوسى قلمداد شد كه متضمن محوريت غرب و اسلام مى‏باشد، يعنى برخورد اصلى كه در آينده شكل خواهد گرفت.
در اينجا درصدد نيستيم تا از موضع ايدئولوژيك يا قومى و يا تاريخى طرفدار يا بى‏طرف، موضوع را مورد بحث و بررسى قرار دهيم، بلكه به دنبال آنيم تا عبارت غرب و اسلام را به نوعى تفكيك كنيم; عبارتى كه امروزه ابهامهايى را در خصوص نگرانى حال و هراس از آينده، به وجود آورده، غالبا نيز با برداشتها و تصوراتى از رويدادهاى مشخص تاريخى، (براى مثال جنگهاى صليبى) كه به صورت واقعيت‏يا توهم آميخته گرديده است. هدف از بررسى مساله تفكيك عبارت غرب و اسلام، در حقيقت، كمك به «آزادسازى‏» دو واژه مزبور از انديشه‏هاى موروثى سابق و همچنين ذهنيتهايى است كه ايجاد كننده رابطه بين آنها، در شناخت كشورهاى غربى و اسلامى مى‏باشد.
بدين ترتيب موضوع ياد شده به تفكيك مضمونهاى ظاهرى و باطنى ايدئولوژيك مربوط مى‏شود كه به نوعى، عبارت «غرب و اسلام‏» را وسيله تحقير تعدد و مقابله، آزاد انديشى و نظم و شيوه مغاير با طبيعت‏خود قرار داده است.
بنابراين، به منظور دستيابى به واضحترين و كاملترين نقطه اين هدف، سه زمينه زير را مورد بررسى قرار مى‏دهيم: يعنى سطح مرجعيت اثباتى دو مقوله «اسلام‏»، «غرب‏» و سطح رابطه تقابلى آنها كه و او عطف، ميان دو واژه به وجود مى‏آورد.
قبل از ورد به بحث، دو مساله را مورد توجه قرار مى‏دهيم:
مساله نخست آن است كه قرار دادن تقابل مورد نظر، در كنار عبارت مزبور، غير موجه و نادرست است; چرا كه اين امر مربوط به دو مقوله متفاوت مى‏شود كه هيچ گونه رابطه تقابلى ميان آن دو وجود ندارد. از سويى، «غرب‏» يك مقوله جغرافيايى و «اسلام‏» يك دين به شمار مى‏رود. تقابل بايستى ميان دو شى‏ء مختلف، اما همجنس، وجود داشته باشد; مانند تقابل بين غرب و شرق كه هر دو، يك جهت جغرافيايى را مى‏نمايانند و نيز تقابل بين اسلام و مسيحيت كه از يك جنس، يعنى «دين‏»، تشكيل شده‏اند. اين يك واقعيت است و شايد بتوان گفت كه از بديهيات به شمار مى‏رود; به دليل آنكه اگر زمانى عبارتى مانند «شمال و اسلام‏» يا «جنوب و مسيحيت‏» را بشنويم، تعجب مى‏كنيم; چرا كه احساس مى‏كنيم جمع ميان دو مقوله، ناموجه و نامانوس و به گفته قدما، ذاتا نامشخص است; يعنى اينكه مستلزم توضيح است.
حال چطور ممكن است كه مردم كشورهاى غربى و همچنين اسلامى، هيچ گونه حساسيتى نسبت‏به جمع بين عبارت «غرب و اسلام‏» نشان نمى‏دهند، اما براى مثال، نسبت‏به جمع عبارت «جنوب و اسلام‏» يا «شمال و بودائيت‏»، احساس شگفتى و تعجب مى‏كنند؟ البته ترديدى نيست كه تكرار يك عبارت، در خو گرفتن و تسليم شدن در برابر آن تاثير دارد، ولى مساله تكرار در اينجا، مبين همه چيز نيست. مفهوم دلالتى و سمبوليك عبارت «غرب و اسلام‏» و مفهوم ذاتى همراه آن، نمى‏تواند ناشى از تكرار لفظ تلقى شود; چرا كه تكرار عباراتى از اين قبيل، غالبا به كاهش شدت مادى و معنوى آن مى‏انجامد; يعنى در رديف مسائل عادى و روزمره‏اى كه هيچ گونه بحث و جدلى را به وجود نمى‏آورند، قرار مى‏گيرد و گمان هم نمى‏رود كه به خاطر آن، سمينار و گفت و گو ترتيب داده شده يا كتابهايى نوشته شود.
بنابراين، مساله با تكرارهاى ديگر تفاوت دارد و اين موضوع، تكرار نگرانيها و تمايلات ناشى از تاثيرات و انگيزه‏هاى برخاسته از مطالعه رويدادهاى خاص و مشابه مى‏باشد كه توضيح خواهيم داد. اما مساله دوم در راستاى تفكيك عبارت «غرب و اسلام‏» اين است كه دو مقوله، با قرار گرفتن در برابر يكديگر، در واقع به يك مفهوم ايدئولوژيك كه هر كدام ماهيت نسبيت و چندگانگى خود را پنهان نگاه داشته‏اند، بستگى دارد.
غرب در اصطلاح جغرافيايى، مساله‏اى نسبى و متحرك است. ممكن است چيزى در مقابل شيئى معين، غرب محسوب شود و در قبال شيئى ديگر شرق، ولى در اصطلاح سياسى جارى، «غرب‏» متعدد بوده، شامل چند كشور و اقوام مختلف يعنى آمريكاى شمالى و اروپا و همچنين آمريكاى لاتين، روسيه و ژاپن مى‏گردد. حال آيا كشورهاى ياد شده، همگى در قالب مفهوم «غرب‏» قرار مى‏گيرند و به چه معنا؟
درباره اسلام نيز همين حالت وجود دارد: چه منظور ما از واژه «اسلام‏»، تنها اعمال دينى باشد و چه خود مسلمانان باشد، باز هم تعدد به وجود مى‏آيد. از حيث مذهب، در ميان مسلمان شيعه، سنى و مذاهب ديگر و نيز از اقوام مختلف يعنى عرب، ترك، ايرانى، پاكستانى، اندونزيايى، نيجريه‏اى و سايرين وجود دارند. وجود اين تعدد، يك واقعيت‏سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى به شمار مى‏رود، تا جايى كه طرح اين پرسش كه چه عاملى باعث قرار گرفتن اين كشورها و ملتها در يك مجموعه واحد و سپس در مقابل كشورها و ملتهايى با عنوان «غرب‏» به ظاهر متعدد مى‏شود، كاملا موجه به نظر مى‏رسد.
بدين ترتيب، ملاحظه مى‏شود كه وجود يك طيف يا جو ايدئولوژيك، اين چندگانگى يا تعدد را با هدف اظهار رابطه تقابل ميان «غرب و اسلام‏» به عنوان يك رابطه مقبول، مخفى نگاه مى‏دارد.
نخستين اقدامى كه بايد انجام دهيم، جدا سازى اين مجموعه يا طيف از همديگر و پى‏بردن به مسائل نهانى آن است. راه رسيدن به اين هدف، بررسى مشخصه‏هاى فرهنگى هر يك از دو مقوله (غرب و اسلام) مى‏باشد.
  
[ بازگشت به سیمای پیامبر [2] | صفحه اصلي بخش ها [3] ]
Links
  [1] http://tafahomnews.com/index.php?name=Sections&req=viewarticle&artid=1627&allpages=1&theme=Printer
  [2] http://tafahomnews.com/index.php?name=Sections&req=listarticles&secid=15
  [3] http://tafahomnews.com/index.php?name=Sections&listsections