ماهيت روابط اسلام و غرب(جغرافيايى، تمدنى، دينى) (پایانی)
(963 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است) (226 بار خوانده شده است)
ماهيت روابط اسلام و غرب(جغرافيايى، تمدنى، دينى) (پایانی) 86/2/11 البته مشخص است كه تقابل ميان شرق اروپا، (Europe/levant) و از سوى ديگر شرق و غرب، (orient/occident) ،در واقع مبين توصيف وضعيتحاكم در مرحله گسترش استعمار، بويژه در قرن گذشته و اوايل قرن حاضر مىباشد. در حالى كه تقابل شرق و غرب، (Esr/ouest) نمايانگر كشمكش ميان سرمايه دارى و كمونيسم، بويژه پس از جنگ دوم جهانى است. بدين ترتيب، كلمه «غرب» در مراجع اروپايى، معانى مختلفى را در بر مىگيرد. اين واژه اشاره به «من» دارد كه در برابر طرفهاى مختلف خاور (نزديك، ميانه و دور) يا اردوگاه كمونيستى در گذشته، هويتخاصى به خود مىگيرد. در صورتى كه معناى اين واژه در مراجع عربى، تنها اشاره به سمت غروب آفتاب دارد. بكارگيرى اين واژه مضمونهاى ديگرى در دهههاى اخير، به نقل از همان مراجع اروپايى صورت گرفته است. «اسلام» كه در مراجع عربى - اسلامى، تنها به دين اسلام گفته مىشود، در مراجع اروپايى، به مفاهيم متعدد اطلاق مىگردد. در دائرةالمعارف لاروس سال 1962 فرانسه، واژه «اسلام» يا Islam ،به دين مسلمانان و مجموعه كشورهايى كه مسلمان هستند، اطلاق مىشود. ولى در لغت نامه كوچك لاروس سال 1994، به معنى واژه اسلام، دين مسلمانان، جهان اسلام و تمدن آن ذكر شده است. بدين صورت، «اسلام»، در لغت نامههاى غربى به سه معنا آمده است: 1- دين اسلام 2- كشورها و ملتهاى اسلامى 3- تمدن اسلامى. اين سه معنا چگونه بوجود آمده است؟ بديهى است كه اين سه مفهوم، از مراجع عربى - اسلامى گرفته نشده است; چرا كه در اين مراجع، تنها به يك معنى، يعنى دين اسلام اشاره دارد. بنابراين سه مفهومى را كه مراجع غربى به واژه «اسلام» مىدهند، در واقع به منظور قرار دادن هر يك از آنها، در برابر يكى از معانى غرب مىباشد: بدين صورت «غرب» مسيحى و «اسلام» دين (اسلامى). غرب متشكل از كشورها و مناطق، «اسلام» نيز به همين نحو. غرب كنايه از تمدن و اسلام نيز همين طور. اسلام نيز در اينجا همچون آئينهاى است كه غرب، خود را در آن مىبيند. غرب مفهوم خود را بر اسلام تحميل نموده، بدين معنا كه آن را به چند چيز تقسيم كرده و به هر يك، چهره خاصى داده است. يك اسلام را به عنوان دين و اسلام ديگرى را به معناى كشورها و ملتها و يا تمدن قلمداد مىكند. بدين صورت، اسلام در مفهوم مراجع غرب و نه در مفهوم اصلى خودش معرفى مىشود. به عبارت ديگر، تقابلى را كه غرب تصور مىكند، در واقع به مثانه تقابل رابطه بين «من» و «ديگرى» است; تقابلى كه از ديگرى سخن مىگويد و بدين وسيله، به بخش دوم گفتار خود مىرسيم. در ابتدا گفتيم كه عبارت «اسلام و غرب»، در صحنه فرهنگى - عربى، عبارتى بى اصالتبوده و از زبان اروپايى نقل شده است و به اين نتيجه رسيديم كه از اين عبارت، در راستاى مفهوم «من و ديگرى» استفاده مىشود; يعنى مفهوم ضديتبا ديگرى. چه بسا بايد گفت كه همين عبارت، بر خودش نيز مصداق پيدا مىكند و به نظر مىرسد كه واژهاى نامانوس و بلكه غير موجود در گفتمان قديم و جديد زبان عربى مىباشد. عبارت اسلام و غرب در بيان عربى، مفهومى همانند «مسلمانان و مسيحيان» يا «مسلمانان و يهوديان» يا «مسيحيان و يهوديان» يا «ايمان و كفر» يا «قوى و ضعيف» و يا «مرد و زن» دارد. بدين ترتيب يك عرب مسلمان، رابطه ميان «اسلام و غرب» را بر اساس رابطه تشابه يا اختلاف ميان دو شىء از اشياى جهان مىنگرد و نه به عنوان رابطه بين «من» اسلام و «ديگرى» غرب. علاوه بر اين، نگرشى را تحميل مىكند كه گويى يك مسلمان در قالب عبارت مذكور، با موضوعى خارجى روبرو مىباشد; يعنى به عنوان بخشى از ذات خود با آن برخورد نمىكند; چرا كه «اسلام» در خصوص او، امرى ذاتى يا بخشى از ذات محسوب نشده، بلكه بمثابه صفت ديگرى در كنار ديگرى صفات ذات بشمار مىرود. اگر بخواهيم نحوه نگرش انديشه معاصر اروپا را نسبتبه رابطه «اسلام و غرب» بدانيم، بايستى به پاسخ اصولى و بىطرفانه برتراند بادى، پژوهشگر اجتماعى معاصر فرانسه، توجه كنيم. وى طى مقالهاى با عنوان «غرب و جهان اسلام»، مىنويسد: ما همواره از ديگرى سخن مىگوييم. بويژه اگر آن ديگرى را دوست نداشته يا از او هراس داشته باشيم و اينكه موجودى وسوسه انگيز و سحرآميز باشد. نويسنده مزبور به اسلام از زاويه نگاه اروپايى مىانديشد. وى همچنين عنوان مىدارد: اين نوع نگرش اجتماعى به ديگرى، امرى قابل تامل بوده، نمىتواند از نقطه نظر پژوهشگر اجتماعى يا مورخ و يا يك سياستمدار بدور بماند. اين نويسنده، با پرده برداشتن از يك موضع، به انسان كمك مىكند تا درك بهترى نسبتبه طرز فكر شيوه عمل شخصى گوينده داشته باشد. مساله ديگرى را از اين زاويه مىتوان به عنوان «ديگرى وهمى» قلمداد كرد. اين نوع معرفى از «ديگرى» كه آن را منشاء رفتارها قرار مىدهد، يقينا در رفتار سايرين دخالت مىكند. او سعى مىنمايد تا شرايطى ساختگى از تشنجات و برخوردها بوجود آورد. همچنين زمينههايى را فراهم مىآورد تا ضمن تاكيد بر ذات، اقدامات و تحميل اراده خود را توجيه نموده، يا خود را به ظاهر، يك قربانى نشان دهد; همان گونه كه احيانا روى مىدهد. با در نظر گرفتن مطالب عنوان شده، به اين نتيجه مىرسيم كه «غرب» هنگامى كه از زاويه عبارت «غرب و اسلام» به خودش مىانديشد، در واقع غرب را به عنوان «من» و اسلام را به مثابه «ديگرى» دشمن و يا موضوعى براى سلطه جويى و يا ايجاد نگرانى مىبيند. اين گونه نگرش به «ديگرى»، همان طور كه توضيح داديم، از عمق انديشه نوين و معاصر اروپا برخاسته است. آيا اسلام، يعنى مسلمانان، همين اقدام را خواهند داشت؟ عدم وجود مقوله «ديگرى» در ذهنيت عربى، به عنوان يكى از اركان اصلى عقل (مانند عقيده اروپا)، موجب مىشود تا در پاسخ دادن دچار ترديد شويم. اين مساله نيازمند بحث و بررسى بيشتر است.