(1008 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است) (240 بار خوانده شده است)
آثار روانى - اجتماعى خداباورى (3) 86/2/20 ممكن است چنين به نظر برسد كه عمل، اثر و نتيجه ايمان است و قرآن هم هميشه عمل صالح را پس از ايمان و جداى از آن ذكر كرده است. ولى به نظر ما عمل كردن به مقتضاى اعتقادات، جزء ايمان است و ذكر آن پس از ايمان شايد بخاطر تفاوت متعلق يا تاكيد باشد، چون به گمان بعضى مىتوان فريب كارى كرد و بدون عمل، اظهار ايمان نمود و قرآن اين را رد مىكند. يكى از اركان اصلى ايمان اين است كه فرد به مقتضاى آن حالت روانىاش عمل كند و زندگىاش را بر آن اساس شكل دهد. خداوند مىفرمايد: «آيا افراد گمان مىكنند كه به زبان ابراز ايمان مىكنند و مورد امتحان واقع نمىشوند؟» و در جاى ديگر مىفرمايد: «كسانى كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و عمل صالح انجام دهند، داراى پاداش هستند» و اصولا بسيارى از وظايفى كه خداوند بر افراد مؤمن مقرر مىفرمايد، وظايفى رفتارى هستند مثل «استعانت جستن از نماز و صبر»، «استفاده وخوردن از روزيهاى طيب و پاكيزه»، «انفاق از روزى كه خداوند در اختيار ما قرار داده است»، «وصى ايمان وامثال آن نوعى عمل به حساب مىآيند. بعد شناختى و پيوند قلبى را نيز بطور آشكار از بعضى آيات قرآنى مىتوان استفاده كرد. وقتى عدهاى به پيامبر گفتند ما ايمان آوردهايم، به حضرت وحى شد كه «به اينها بگو شما ايمان نياوردهايد، بلكه بگوئيد اسلام آوردهايم وهنوز ايمان در قلبهايتان وارد نشده است». از اين آيات و امثال اينها استفاده مىشود كه اقرار به زبان و يا حتى عمل تنها، كافى نيست; بلكه بايد در قلب راسخ شده باشد; پيوند قلبى لازم است; روايات بسيارى نيز داريم كه با بيانهاى مختلف، به عنصرهاى عمل و پيوند قلبى تصريح مىكنند، امام على(ع) مىفرمايند: «پيامبر(ص) فرمود: اى على بنويس، عرض كردم چه بنويسم؟ فرمود بنويس ايمان چيزى است كه در قلب راسخ شده و اعمال نيز آن را تصديق مىكنند; ولى اسلامچيزى است كه بر زبان جارى مىشود...» يا درجايى ديگر مىفرمايند: «ايمان عبارت است از معرفت قلبى و گفتار زبانى و عمل با اعضاء». از سويى ديگر ممكن است چنين تصور شود كه هر گاه قرار باشد درباره موضوعى، شناخت و عاطفه كافى داشته باشيم، تا بر اساس آن عمل كنيم؟ ديگر تمايزى بين موضوعات دينى و غير دينى باقى نمىماند، تمايزى بين ايمان و معرفت تصور نمىشود. ولى، با قدرى توجه بيشتر، متوجه مىشويم كه تمايز هست. و آن عبارت است از اينكه اگر قضايا و مفاهيم را به سه دسته خردپذير و خردگريز و خردستيز تقسيم كنيم، معرفت فقط در حيطه خردپذير معنى پيدا مىكند; اما ايمان به حيطه خردگريز هم تاثير مىگذارد و بسيارى از موضوعات خردگريز را مادامى كه خرد ستيز نباشند مىپذيرد و بر اساس قواعد و اصول كلى خرد پذير، آنها را بيان مىكند. پس اگر براى ايمان، عنصر شناخت و عقل قائل هستيم به اين معنى است كه اولا خردستيز نيستند و ثانيا خردگريزها را به امور خردپذير ارجاع و تحويل مىكند. «ايمان نوعى باور است كه از حد شواهدى كه در دسترس ما هست فراتر است. يعنى شواهد در دسترس آن را اقتضا نمىكنند، با فقدان شواهد مواجهيم، به عبارت ديگر باورى كه با شواهد كافى در دسترس باشد معرفت است و باورى كه با شواهد كافى در دسترس نباشد، ايمان است...»، اگر چه بر اساس تعريفى ديگر، نبايد ايمان و متعلقات آنرا، بطور مطلق، فاقد استدلال عقلانى بدانيم، كلن بر اساس همان تعريف نيز حس و مشاهده بيرونى، نسبتبه متعلقات ايمان امكان ندارد. آنچه مورد نظر ماست، مطالعه ايمان از ديدگاه روانشناختى است و لذا بر اين نكته تاكيد مىكنيم كه آيا روان انسان، توان و اجازه كنار آمدن با مطالب خرد گريز را دارد يا نه؟ آيا اراده انسان اجازه دارد چيزى را بدون تاييد عقل، مطابق با واقع بداند؟ «اين نكته خيلى مهم است كه عقل و اراده ما چه نسبتى با همديگر دارند... جيمز مىگويد: اتفاقا از لحاظ روانشناختى، اراده ما خيلى از عقل ما قوىتر است... او مىگويد ما هم مىتوانيم و هم اجازه داريم كه چيزى را مطابق با واقع بدانيم، آنهم نه بخاطر اينكه واقعا مطابق با واقع است، بلكه بخاطر اينكه دلبستگيهايمان اين طور مىگويد. او مىگويد، ما آن قدر دلبستگى وجودى داريم كه اگر بخواهيم هميشه دغدغه مطابق با واقع را داشته باشيم، سرمان بى كلاه مىماند. ... انسانها ملتزم نشدهاند كه شواهد كافى براى احراز مطابقتبا واقع يك چيز، آن را انكار كنند. بسيارى از متعلقات ايمان در قرآن چنان است كه اگر از وحى و ايمان كمك نگيريم، ممكن است راهى به آنها نداشته باشيم، بعضى از موضوعات ايمان عبارتند از: خداوند، ملائكه، كتب آسمانى، پيامبران، غيب و روز قيامت; در اين موضوعات، بايد از معرفت تنها نا اميد و سوار بر مركب ايمان شد و پيش رفت و البته خواستن و كسب چنين ايمانى، همانند همه رفتارهاى ديگر انسانى، رفتارى است اختيارى و شرايط و موانع در آن مؤثر است. خداوند مىفرمايد: «اگر خدا مىخواست همه افراد ايمان مىآوردند» و گاهى سرزنش مىكند كه چرا ايمان نياورديد و گاهى امر به ايمان آوردن مىكند، اين آيات به خوبى نشان مىدهد كه ايمان، حالتى است اكتسابى و اختيارى و تدريجى; فرد مىتواند مؤمن باشد يا نباشد و يا درجاتى از ايمان را داشته باشد. در واقع، انسانها همه در يك طيف وسيعى قرار دارند كه يك سر آن كفر محض است و سر ديگر آن، ايمان محض; و بين اين دو نيز مراتب و درجات فراوان هست ايمان با بعضى از امور نيز قابل ازدياد است و هركسى به هر نسبت كه از ايمان بر خوردار باشد، از آثار آنهم سود خواهد جست. آنها كه به خدا ايمان آوردهاند ترسى بر آنها نيست و غمگين نمىشوند، داراى اجر هستند، داخل بهشت مىشوند، مورد غفران خداوند هستند، پيروزند، با صالحين خواهند بود، خداوند ولى آنها است، گناهانشان بخشيده خواهد شد، خداوند سلطه كافران را بر آنها قرار نداده است، «در تنهايى از تقوى و در تنگدستى از صدقه دادن غافل نيستند; به هنگام مصيبت صبور و به هنگام خشم، داراى حلم هستند، از راستگويى دست نمىكشند، حتى زمانى كه خوف ضرر بر ايشان باشد»، «شاديشان در چهره نمايان و خشمشان در قلب پنهان است.