شرق و غرب در انديشه مهجرى (2)

(813 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است)
(226 بار خوانده شده است)  صفحه مناسب براي چاپگر [1]
شرق و غرب در انديشه مهجرى (2)
86/2/30
او هموطنان خود را به بازنگرى دراستعدادهاى خويش و تجديد نظر درسلوك خود با غرب و زرق و برق آن و نيزارزشگذارى ميراث شرقى دعوت‏مى‏كند
نعيمه به هم‏ميهنان خود هشدارمى‏دهد كه بهوش باشند كه غرب از خودهيچ ندارد و اگر آنچه را كه غرب از شرق‏وام گرفته از تمدن آنها باز پس گيرند،براى ايشان چيزى باقى نخواهد ماند.
وى با ذكر دلايل، اتحاد بين شرق وغرب را امرى غير ممكن دانسته،مى‏گويد:«هر آنچه از غرب مى‏گيريد دورو دارد. يك روى آن ظاهرى آراسته داردو روى ديگر كه با فساد عجين گشته‏است.» در ادامه با هشدار مكرر به مردمش‏نهيب مى‏زند: «هم ميهنانم! اى كاش برق‏تمدن، چشمهايتان را مبهوت نكند كه آن‏رعدى بى‏فايده است.
به دنباله اين سخن، نعيمه بر لزوم‏پاسدارى از سرمايه‏هاى شرق اصرارورزيده سقوط اخلاقى و روحى غرب رابه باد انتقاد مى‏گيرد. او مردم را به بازيافت‏هويت اصيل ولى گمگشته خويش فرامى‏خواند.
او كه بيش از دو دهه از عمر خود را درغرب گذرانيده است، از تجربيات خويش‏چنين سخن مى‏گويد: «وطن را ترك كردم‏چون مى‏پنداشتم در آن نورى نيست. اماآن نور را در غرب نيز نيافتم. چراغهاى‏زيادى را ديدم اما همه آن كسانى كه چراغ‏در دست داشتند و ديگرانى كه درروشنايى آن راه مى‏رفتند پى در پى درگودالها سقوط مى‏كردند. آنها در پى‏سقوط، چراغهاى ديگر بر مى‏افروختند تادر چاله‏اى ديگر درافتند. با خود گفتم: اگراين روشنايى‏ها مفيد بود اينان خود راه رامى‏يافتند... ظلمتى هم كه در وطن خوداحساس مى‏كردم در حقيقت تيرگى‏اى بودكه خود در دل داشتم; اما پس از هجرت وتجربه نورهاى كاذب، از خواب غفلت‏برخاستم و چشم دل به نور معرفت‏شرق‏گشودم.»
در بحث دورى از غرب گرايى نعيمه‏نيز چون جبران به شرقيان هشدار مى‏دهدكه در مقابل غرب احساس حقارت نكنندكه آنان در خلقت‏با غربيان فرقى ندارندبلكه تنها بايد تنبلى و رخوت را از خوددور سازند
با نوشتن داستان «ساعة الكوكو» درسال 1925م نعيمه در مورد آمريكا به‏مردم خود يادآور مى‏شود كه در غرب‏خبرى نيست. ديار خود را ترك نكنند كه‏هر چه از ماديات و معنويات مى‏جوينددر همان جا خواهند يافت
موضعگيرى نعيمه در برابر غرب‏همواره آميخته با غضب است. اونشانه‏هاى تمدن غرب را دوست ندارد وچون صوفيان، با ايمان قلبى هرگونه‏تسلط ماده بر باطن و روح انسانى رامردود مى‏شمارد.
فهم و درايت نعيمه از اوضاع سياسى- اجتماعى جهان و تنفر او از استعمارغرب در تمام آثارش مشهود است. آنجاكه مى‏گويد: «غرب بعد از جنگ جهانى‏اول خود را آقاى زمين خواند. او مدعى‏بود كه معلم، مربى و عامل پيشرفت جهان‏خواهد بود; اين ادعاى پوچ او چنان خشم‏مرا برانگيخت كه قصيده «من انت؟ ماانت!» را سرودم كه در مجله السائح درسال 1922 ميلادى به چاپ رسيد.
در عين محكوم كردن غرب، نعيمه‏شرق را با تندر كلمات خود بيدارمى‏سازد. او بر هم‏وطنان خود بانگ‏مى‏زند كه: «شما سرزمين خود را مهد انبيامى‏خوانيد.... از اين مفاخر، چه سودمى‏بريد كه بلبلكان از آشيانه ميهن هجرت‏كرده‏اند و شما نيز نورى از پيامبرانتان دردل نداريد. شما آن بزرگان را در لابلاى‏كتابها و در تاريكى معبدهايتان دفن‏كرده‏ايد كه اى كاش در جانهايتان‏مدفونشان مى‏كرديد...» اين سخنان نعيمه نشانه اوج اعتقادوى به معنويت‏شرق است.
در همين راستا آنگاه كه مى‏خواهدالگويى ملموس براى اقتدا معرفى كند ازژاپن و چين نام برده، مى‏گويد: «اگر قرارباشد شرق از غرب الهام بگيرد - و نه تقليدكند - بايد پا جاى پاى كشور ژاپن بگذاردو چون او، هر آنچه امكان اقتباسش ازغرب هست، در اسرع وقت‏بگيرد. اما من‏معتقدم كه يك فرسخ از سرزمين عقب‏مانده چين، به تمام جزاير ژاپن پيشرفته‏مى‏ارزد. (20) »
در بسيارى از آثار نعيمه مى‏بينيم‏نويسنده ترازوى عدالتى مى‏سازد، تمام‏ويژگيهاى مثبت‏شرق را در كفه‏اى نهاده آن‏را به اوج مى‏برد و در كفه ديگر زشتيهاى‏غرب را انباشته، بر جرم سنگين وسقوطش حكم مى‏كند.
او براى شرقيان صفات حسنه‏اى چون‏نوع دوستى، غريب نوازى، خلوص نيت‏را ذكر مى‏كند. در مقابل، غربيان را بارذايلى چون طمع، سوء استفاده از ساده‏دلان و خودخواهى عجين مى‏داند
روستاهاى شرق مملو از صفا،قناعت، زيبايى و آزادگى است و از آن،رايحه عود خوبيها به درگاه آلهه صلح‏مى‏رسد. اما شهرهاى غرب انباشته ازدود، فرياد، جنگ، ازدحام و رنج است.
شرق به غرب كتاب مقدس، طمانينه،عزت نفس، راحتى فكر و تواضع را اهدانموده است و در عوض غرب به شرق،هواپيما، قطار، جنگ افزارها، پارلمانها،موزه‏ها، مواد مخدر، و هزاران هزار مشكل‏و مصيبت كه انسان را از كنه وجود خود به‏دور مى‏كند، عطا كرده است.
پيامبران شرق براى انسانيت، هدايت‏قلبى را به ارمغان آورده‏اند و غرب گرچه‏فن آورى را به حد اعلا رسانده، از قلب‏غافل مانده است.
شرق منشا تمدن غرب گرديد،درصورتى كه غرب به استعمار شرق‏پرداخت
در شرق كه مهبط وحى است، انسان‏احساس آرامش دارد و خدا را بوضوح‏مى‏بيند; اما غوغاى غرب به انسان مجال‏خلوت با خويشتن را نمى‏دهد.
شرق خلقت الهى را كامل و صنع‏خداى را اكمل مى‏داند و مشيت‏خدا را درامور، جارى و سارى دانسته، معتقد است‏كه: «لا غالب الا الله.»)
اما غرب آفرينش‏خدا را دچار نقيصه مى‏داند، سعى دراصلاح و بهبود آن دارد و براى خواست‏خود استقلال تام قايل است و مى‏گويد:«لا غالب الا انا
  
[ بازگشت به سیمای پیامبر [2] | صفحه اصلي بخش ها [3] ]
Links
  [1] http://tafahomnews.com/index.php?name=Sections&req=viewarticle&artid=1804&allpages=1&theme=Printer
  [2] http://tafahomnews.com/index.php?name=Sections&req=listarticles&secid=15
  [3] http://tafahomnews.com/index.php?name=Sections&listsections