خداوند انسان را با چیزی که دوست دارد آزمایش می کند
(1211 كلمه مجموعاً در اين متن موجود است)
(726 بار خوانده شده است)
[1]اسطوره ایثارو مقاومت
خداوند انسان را با چیزی که دوست دارد آزمایش می کند
86/5/31
فارس: «زماني كه تركش به فك و گردنم اصابت كرد. خون زيادي روي بدنم ريخته بود، بيحس بودم. بلندم كه كردند پاهايم انگار از آنم نبودند و به هم برخورد ميكردند. احساس كردم آخرين لحظات زندگيم است. با خودم ميگفتم خدايا راه طولاني است و توشهام كم، چه كنم...» به گزارش خبرنگار اجتماعي فارس، سيدحميد خادمنبي در سال 60 زماني كه محصل بود به عنوان نيروي مردمي به جبهه رفت. سال 61 رسماً وارد بسيج شد و يك بار قبل از عمليات بيتالمقدس در بمباران هواپيماهاي عراق مجروح شد. آن زمان دست چپش قطع شده بود كه پيوند عصب انجام شد و او دوباره راهي ميدان كارزار شد.
خادمنبي هماكنون جانباز ضايعه نخاعي از گردن اما پركار و فعال است و به عنوان كارشناس حقوقي در نمايشگاه بينالمللي كار ميكند.
براي گفتوگو با خادمنبي به محل كارش رفتيم. آرام و ساكت پشت ميز كار نشسته بود. با لبخند ما را دعوت به نشستن كرد و تأخيرمان را در رسيدن به محل قرار، به رويمان نياورد. در هنگام مصاحبه نيز با تأني و آرامش خاصي به سؤالات پاسخ گفت.
به بهانه ولادت حضرت ابوالفضل(ع) و روز جانباز گفتوگويي با اين جانباز عزيز انجام داديم.
ـ آقاي خادمنبي چه چيزي شما را به جبهه كشاند؟
دستور امام(ره) بود ضمن اينكه حفظ خاك ايران وظيفه ماست.
ـ هنوز دانشآموز بوديد كه به جبهه رفتيد، خانواده موافق بود؟
بله! خانوادهام موافق بودند اما مادرم بيشتر معتقد بود.
ـ از روز مجروحيت بگوييد؟ كي بود؟
اوايل فروردين سال 62 بود كه در عمليات والفجر يك از ناحيه گردن، فك، صورت و نخاع آسيب ديدم. زماني كه تركش به فك و گردنم اصابت كرد. خون زيادي روي بدنم ريخته بود، بيحس بودم. بلندم كه كردند پاهايم انگار متعلق به من نبودند و به هم برخورد ميكردند. احساس كردم آخرين لحظات زندگيام است. با خودم ميگفتم خدايا راه طولاني است و توشهام كم، چه كنم. وقتي ياد آن روز ميافتم. به ياد عهدم ميافتم كه بايد توشه راه آخرت را بيشتر كنم و با اخلاص بيشتري كار كنم.
- چگونه صبور شديد؟
بعد از اينكه مجروح شدم خداوند صبر زيادي به من عطا كرد. اوايل مجروحيت در بيمارستان امام خميني (ره) گريهام ميگرفت. برايم روانشناسي آوردند تا با من صحبت كند. از من پرسيد «چرا ناراحتي؟» گفتم «ناراحتي من از اين نيست كه چرا اين طوري شدم از اين ناراحتم كه ديگر نميتوانم به جبهه بروم.» حتي يك بار نيز نشد كه به خود بگويم چرا به جبهه رفتم يا كاش نميرفتم.
ـ صبر چگونه تعريف ميكنيد؟
هر مصيبتي كه بر انسان وارد ميشود، خداوند توان تحمل آن را نيز به انسان ميدهد. جانبازان تنها درد جانبازي را تحمل نكردند. در روزهاي جبهه نيز سختيهاي زيادي را رزمندگان تحمل ميكردند و اين ويژگي ايرانيان است. اصلاً اين مطالبي كه ميگويند اگر دوباره جنگ شود، جوانان ما مثل جوانان دوران انقلاب نيستند را قبول ندارم. جوانان ما پاكتر، با معرفتتر و با شناختتر نسبت به جوانان اوايل انقلاب هستند.
ـ از فضاي حاكم بر جبهه بگوييد؟
شايد در ابتدا جوانان ميآمدند تا تكليف الهي و وظيفه ملي را انجام دهند اما حضور در جبهه بعداً به عشق و محبت به جبهه تبديل ميشد. حضور در جبهه به گونهاي با ارزش ميشد كه عدم حضور در جبهه سخت ميشد. اين در حالي بود كه رزمندگان روزهاي سختي را در جبهه ميگذراندند. در هنگام سرما از دستها خون ميآمد و يا در هنگام گرما مجبور بوديم كه در زيرزمين محوطهاي را ايجاد كنيم تا هوا كمي خنك شود.
ـ هنگامي كه دوستانتان در جبهه شهيد ميشدند، چه احساسي داشتيد؟
به آنها غبطه ميخورديم.
ـ جبهه چه رنگي است؟
سبز.
ـ چرا؟
چون جبهه خرمي و شادابي معنا ميشود.
ـ فكر ميكرديد كه اينگونه جانباز شويد؟
راستش را بخواهيد نه! فكر ميكنم خداوند انسان را با آن چيزي كه دوست دارد آزمايش ميكند. رزمندگاني بودند كه ميگفتند كاش شهيد شويم اما اسير نشويم و اتفاقاً اسير ميشدند.
ـ شما چه چيزي را دوست داشتيد؟
من از بچههاي شيطان محله بودم. به عنوان مثال اگر توپي روي پشتبامها ميافتد بچهها مرا ميفرستاندند كه بروم توپ را بياورم. هميشه فعال بودم و خيلي ميدويدم. اكنون از همان علايق محروم شدم.
ـ وقتي دلتان ميگيرد چه ميكنيد؟
ياد خدا بهترين آرامش دهنده است. سعي ميكنم قرآن و زيارت بخوانم.
ـ ويژگي خاص جانباز چيست؟
جانباز اخلاص در عمل دارد و پيرو ولي فقيه است.
ـ تا حالا شرمنده شديد؟
بله! به عنوان مثال من هميشه شرمنده همسرم هستم. براي خوبيهايش هيچ قيمتي نميتوانم بگذارم. به نظرم ايثار همسران جانباز خيلي بالاتر از ايثار جانبازان است. ما كه به جبهه رفتيم امكان اين را داشتيم كه شايد سالم برگرديم اما همسران جانباز به خصوص زناني كه بعد از مجروحيت با جانبازان ازدواج كردند، وضعيت آنها را ميدانستند اما باز تقبل كردند.
ـ كي ازدواج كرديد؟
من سال 1365 ازدواج كردم. همسرم «طاهره بويه فرد» نام دارد. او معلم ناشنوايان بود و علاقهاش اين بود كه با جانباز ازدواج كند. ما عاشق هم هستيم. الآن هم 3 فرزند پسر دارم. سيدعليحسين دانشجوي حسابداري است، سيد محمد امسال وارد دانشگاه ميشود و سيد مهدي سال دوم راهنمايي است.
ـ در خانه كاري هم انجام ميدهيد؟
من يك ويلچر برقي دارم كه با آن خريد خانه را انجام ميدهم. پول آب، برق و گاز را نيز من پرداخت ميكنم. همسرم گاهي اوقات چند بار مرا براي خريد به بيرون از منزل ميفرستد و سعي ميكند كه معلوليت را فراموش كنم.
ـ با توجه به معلوليت كدام يك از كارهاي شخصيتتان را ميتوانيد انجام دهيد؟
با قاشق ميتوانم غذا بخورم. برخي كارها را نيز انجام ميدهم. با ويلچر برقي نيز ميتوانم تردد كنم.
ـ وضو چي؟
نه! نياز به كمك دارم. در اداره همكاران يا نيروهاي خدماتي كمك ميكنند و در منزل همسر و فرزندانم كمك ميكنند تا وضو بگيرم.
ـ تردد در اجتماع براي يك جانباز ويلچري چگونه است؟
بايد فرهنگ آن ايجاد شود. مثلاً ميخواهيم به حرم حضرت عبدالعظيم با خانواده برويم. ميبينيم كه در وروديها و بين ميلهها زنجير گذاشتند و دليل آن را تردد موتوريها ذكر ميكنند اما خب! تا مسئولي كه بايد قفل زنجيرها را باز كند پيدا شود و بيايد، زماني طول ميكشد.
ـ عملكرد بنياد شهيد و امور ايثارگران چطور است؟
نسبت به گذشته بهتر شده است اما يك مشكل قانوني در حقوق جانبازان وجود دارد و آن اين است كه اگر جانبازي به رغم درصد بالا، بخواهد كار كند، حقوق او از بنياد شهيد حذف ميشود اين در حالي است كه بايد بين جانبازي كه كار ميكند با جانبازي كه كار نميكند، تفاوت وجود داشته باشد. بر اساس استعلامهايي كه از مجلس و ديوان عدالت شده است، حقوقي كه جانبازان از صندوق ميگيرند، پست سازماني محسوب نميشود پس ميتوان اين موضوع را اصلاح كرد.
ـ خواسته شما از جامعه؟
از مسئولان توقع ميرود كه تواناييهاي جانبازان را دست كم نگيرند. كسي كه روي ويلچر است، محدوديت حركتي دارد اما ميتواند كمك فكري كند. از مردم جامعه نيز به خاطر اينكه هميشه به من محبت داشتند، سپاسگذارم.
گفتوگو از مريم عابديني
[ بازگشت به مقالات آزاد [2] | صفحه اصلي بخش ها [3] ]