* دکتر حوریه یحیایی
در سالهای اخیر، فضای مجازی و بسیاری از محافل اجتماعی به بستری برای تکرار یک باور خطرناک تبدیل شدهاند باوری که میگوید، درس خواندن و مدرسه رفتن دیگر فایدهای ندارد و فرزندان ما باید از همان کودکی به جای نشستن پشت نیمکت، وارد بازار کار و کسب مهارت شوند. این جمله که فلانی درس نخوانده اما الآن میلیاردر است یا مدرک به چه کار میآید؟ مهارت مهم است» آنقدر تکرار شده که به یک تابوی اجتماعی تبدیل شده و کمتر کسی جسارت میکند آن را به چالش بکشد. در نگاه اول، این سخنان جذاب و واقعگرایانه به نظر میرسند؛ گویی کسی پرده از یک حقیقت پنهان برداشته و میخواهد نسل جوان را از یک توهم نجات دهد. اما اگر کمی عمیقتر بنگریم، متوجه میشویم که این باور، بیش از آنکه راهحل باشد، خودش یک معضل است؛ معضلی که میتواند آینده فرزندانمان را به خطر بیندازد و بنیانهای توسعه کشور را سست کند. نخست باید پذیرفت که بخشی از این نارضایتی، ریشه در واقعیت دارد. بسیاری از جوانان با مدرک دانشگاهی، بیکار ماندهاند. هزینههای تحصیل بالا رفته و ارزش مدرک در بازار کار کاهش یافته است. نظام آموزشی ما نیز سالهاست که به جای پرورش تفکر انتقادی، خلاقیت و مهارتهای کاربردی، بر حفظ کردن مطالب و گرفتن نمره تمرکز کرده است.
این ناکارآمدی، بهدرستی مورد انتقاد است و اصلاح آن یک ضرورت انکارناپذیر است. اما تفاوت مهمی وجود دارد میان نقد نظام آموزشی و بیارزش کردن اصل تحصیل. اولی به دنبال بهبود است و دومی به دنبال تخریب. وقتی میگوییم درس خواندن فایده ندارد، در حقیقت نه نظام آموزشی، بلکه خود فرآیند یادگیری، تفکر و رشد فکری را زیر سؤال میبریم؛ و این، خطایی است که میتواند نسلی را قربانی کند.
درس خواندن، صرفاً به معنای گرفتن مدرک و پیدا کردن شغل نیست. تحصیل، فرآیندی است که در آن ذهن انسان شکل میگیرد، قدرت تحلیلش بالا میرود، توانایی حل مسئلهاش تقویت میشود و جهانبینیاش گسترش مییابد. کودکی که یاد میگیرد بخواند و بنویسد، در حقیقت کلیدی به دست میآورد که با آن میتواند درهای بیشماری را باز کند. از درک یک قرارداد حقوقی تا فهم یک مقاله علمی، از تحلیل یک خبر سیاسی تا مدیریت یک کسبوکار. مهارتآموزی، اگر بدون پایههای فکری و علمی باشد، به یک ابزار محدود تبدیل میشود، ابزاری که شاید در کوتاهمدت درآمدزا باشد، اما در بلندمدت نمیتواند فرد را با تحولات سریع دنیای امروز هماهنگ کند. فناوری با سرعتی سرسامآور در حال تغییر است. مهارتهایی که امروز پرطرفدار و پردرآمدند، ممکن است فردا با ظهور یک فناوری جدید منسوخ شوند. در چنین جهانی، آنچه فرد را تابآور و سازگار میکند، نه یک مهارت خاص، بلکه توانایی یادگیری مستمر، تفکر نقادانه، انعطاف ذهنی و درک عمیق از مفاهیم پایه است. این ویژگیها دقیقاً همان چیزهایی هستند که تحصیل و آموزش عمومی و عالی به فرد میدهد. کسی که پایههای ریاضی، منطق، زبان و علوم انسانی را آموخته باشد، بهسرعت میتواند خود را با هر فناوری جدید وفق دهد، اما کسی که تنها یک مهارت محدود را آموخته، با کوچکترین تغییر بازار، به حاشیه رانده میشود. پس ترک تحصیل به بهانه مهارتآموزی، در حقیقت نوعی سرمایهگذاری کوتاهمدت با هزینهای بلندمدت است.
از سوی دیگر، این باور که همه میتوانند کارآفرین شوند نیز یک افسانه خطرناک است. کارآفرینی، پیش از آنکه یک انتخاب باشد، نیازمند مجموعهای از توانمندیها، دانش و سرمایه است. کارآفرین موفق کسی است که بازار را میشناسد، میتواند طرح کسبوکار بنویسد، مسائل مالی را تحلیل کند، با فناوریهای نو آشنا باشد و مهارت مذاکره و مدیریت داشته باشد. این تواناییها بدون آموزش و پرورش ذهن، بهسختی به دست میآیند. کسانی که نوجوانان را به ترک تحصیل و ورود زودهنگام به کسبوکار تشویق میکنند، اغلب از خودشان موفقیتهای استثنایی دیدهاند و این تصور را ایجاد میکنند که همه میتوانند همان مسیر را بروند. اما واقعیت آن است که برای هر کارآفرین موفق بدون مدرک، هزاران نفر دیگر وجود دارند که همین مسیر را رفتند و شکست خوردند؛ شکستهایی که بخش عمدهشان ناشی از فقدان دانش پایه، مهارت تحلیل و توانایی برنامهریزی بلندمدت بوده است.
باید به این نکته هم توجه کرد که تحصیل، تنها یک مسیر شغلی نیست؛ یک مسیر تربیتی و فرهنگی است. مدرسه، پیش از آنکه محل آموزش دروس باشد، محلی برای یادگیری زندگی جمعی، احترام به قانون، کار تیمی، تحمل تفاوتها و مسئولیتپذیری است. کودکی که از مدرسه محروم میشود، این فرصت را از دست میدهد که در یک محیط ساختارمند، مهارتهای اجتماعی را تمرین کند. او ممکن است در کار و کسب درآمد مهارت پیدا کند، اما در برقراری روابط سالم، مدیریت تعارض، درک احساسات دیگران و مشارکت مدنی، دچار ضعف شود. این ضعف، در بزرگسالی به شکل ناتوانی در روابط خانوادگی، مشارکت اجتماعی و حتی ایفای نقش شهروندی ظاهر میشود. پس ترک تحصیل، تنها یک آسیب اقتصادی نیست؛ یک آسیب اجتماعی و فرهنگی نیز هست.
زنگ خطر اصلی اما جایی به صدا درمیآید که این باور به یک جریان غالب در میان خانوادهها تبدیل شود. رسانهها و فضای مجازی نیز در این میان نقش پررنگی دارند. بسیاری از سلبریتیها و اینفلوئنسرها بدون داشتن تخصص در حوزه آموزش، با جملات قصار و ویدئوهای کوتاه، پیامهایی منتشر میکنند که ارزش تحصیل را کمرنگ میکند. این محتواها اغلب بدون ارائه آمار و مستندات، بر پایه تجربههای شخصی و استثناها ساخته میشوند. مخاطب نوجوان که در حال شکلدهی به هویت خود است، بهسرعت تحت تأثیر این پیامها قرار میگیرد و ممکن است تصمیمهایی بگیرد که سرنوشت او را تغییر دهد. اینجاست که مسئولیت رسانهها دوچندان میشود؛ آنها باید به جای دامن زدن به هیجانهای زودگذر، به ارائه تصویری واقعگرایانه و متوازن از مسیرهای موفقیت بپردازند و نشان دهند که تحصیل و مهارتآموزی، نه رقیب یکدیگر، بلکه مکمل هم هستند.
باید پذیرفت که نظام آموزشی ما نیازمند اصلاحات اساسی است. باید دروس کاربردیتر شوند، مهارتهای زندگی و کارآفرینی به برنامه درسی اضافه شود، ارتباط مدارس و دانشگاهها با صنعت تقویت شود و فرصتهای یادگیری ترکیبی فراهم شود. اما این اصلاحات باید درون نظام آموزشی انجام شود، نه با حذف آن. راه حل ترک تحصیل نیست؛ راه حل، تحصیل هوشمندانهتر، هدفمندتر و متناسب با نیازهای دنیای امروز است. آنچه امروز در فضای مجازی و محافل اجتماعی شاهد آن هستیم، یک هشدار جدی است. اگر این روند ادامه یابد، ممکن است نسلی را پرورش دهیم که درآمد دارد اما بینش ندارد، شغل دارد اما توانایی تفکر ندارد و موفقیت ظاهری دارد اما از درون خالی است. ارزش درس و تحصیل، نه در مدرک و نمره، بلکه در انسانیبودن، آگاهبودن و توانمندبودن نهفته است. بیایید پیش از آنکه دیر شود، این باور خطرناک را به چالش بکشیم و به فرزندانمان بگوییم که آینده، متعلق به کسانی است که میدانند چگونه بیندیشند، یاد بگیرند و بسازند و این، تنها از مسیر تحصیل و آموزش به دست میآید.