* دکتر مهسا صالحی
امید، اگر تنها یک احساس باشد، در شرایط های بحرانی براحتی فرو میریزد، اما اگر در واقعیت به یک عمل تبدیل شود، در دل سختی ریشه میدواند. پرسش امروز ما این نیست که آیا جوان ایرانی امید دارد یا نه؟ پرسش این است که امید را چگونه میتوان از حاشیه ذهن به متن زندگی آورد. در جامعهای که ناامیدی به گفتمانی روزمره تبدیل شده و یأس در میان بسیاری از جوانان نوعی فضیلت روشنفکرانه محسوب می شود، کارآفرینی میتواند از پوسته یک فعالیت صرفاً اقتصادی بیرون بیاید و به یک کنش اجتماعی تمامعیار بدل شود؛ کنشی که نهفقط نان میآورد، بلکه معنا، پیوند و آینده میسازد.
باید پذیرفت که در سالهای اخیر، نوعی بدبینی جمعی به یک عادت فرهنگی تبدیل شده است. بسیاری از جوانان، نه به این دلیل که توانایی ندارند، بلکه به این دلیل که تجربههای ناکام پشت سر گذاشتهاند، به این نتیجه رسیدهاند که تلاش کردن بیهوده است. این بدبینی، در ظاهر یک موضع روشنفکرانه و آگاهانه به نظر میرسد؛ گویی کسی که امید ندارد، واقعبینتر است.
کارآفرین کسی است که به جای انتظار برای فراهم شدن شرایط، خود شرایط را میسازد. او به جای پرسیدن «چه کسی باید این را درست کند؟» میپرسد «من از کجا میتوانم شروع کنم؟» و همین جابهجایی ساده در پرسش، مرز میان انفعال و کنش را ترسیم میکند. اما کارآفرینی، اگر فقط یک پیروزی فردی باشد، به همان اندازه شکننده است که امید فردی. آنچه این کنش را به یک نیروی اجتماعی تبدیل میکند، پیوندهای آن با دیگران است. هیچ کسبوکاری در خلأ شکل نمیگیرد. پشت هر کارگاه کوچک، هر فروشگاه محلی، هر تیم نرمافزاری و هر تعاونی، شبکهای از اعتماد، همکاری و مسئولیت مشترک وجود دارد. کارآفرین جوان، وقتی دست به آفرینش میزند، در واقع اعلام میکند که به آینده این شهر، این محله و این جامعه اعتماد دارد. او با این کار، اعتماد را نه از دولت و نهادهای رسمی، بلکه از دل روابط انسانی بیرون میکشد و آن را به سرمایهای مشترک تبدیل میکند. اینجاست که کارآفرینی از یک فعالیت اقتصادی صرف، به یک کنش مدنی بدل میشود. کنشی که بافت فرسوده اعتماد اجتماعی را بازسازی میکند.
نکته مهم دیگری که کمتر به آن پرداخته میشود، رابطه کارآفرینی با کرامت انسانی است. در شرایطی که بسیاری از جوانان احساس میکنند صدایشان شنیده نمیشود و سرنوشت شان به دست نیروهایی رقم میخورد که هیچ کنترلی بر آنها ندارند، ساختن چیزی از هیچ، نوعی بازیابی عزت است. این بازیابی عاملیت، به همان اندازه که یک دستاورد اقتصادی است، یک پیروزی روانی و فرهنگی نیز هست. جامعی که در آن جوانان احساس کنند میتوانند بر زندگی خود اثر بگذارند، جامعی است که در آن امید یک آرزو نیست، یک واقعیت زیسته است. از این منظر، کارآفرینی با نوعی اخلاق پیوند میخورد. اخلاقی که در آن موفقیت، تنها انباشت ثروت نیست؛ بلکه توانایی ساختن فرصت برای دیگران است.
کارآفرین جوانی که چند نفر را به کار میگیرد، فقط شغل ایجاد نکرده؛ او به آن افراد امکان داده تا در جامعه حضور داشته باشند، هویت خود را بازسازند و به آینده امیدوار باشند. این زنجیره، از یک واحد کوچک آغاز میشود و میتواند به یک جریان بزرگ اجتماعی تبدیل شود. در جامعی که بیکاری و سرخوردگی، بخشی از تجربه روزمره جوانان شده، هر کسبوکاری که شکل میگیرد، یک شکاف در دیوار یأس ایجاد میکند و نوری به درون میتاباند. این نگاه، تصویر رایج از کارآفرینی را نیز دگرگون میکند. در روایت مسلط، کارآفرین کسی است که به دنبال سود حداکثری است و رقابت، جوهره کار اوست. اما در شرایطی که جامعه با بحرانهای متعدد دستوپنجه نرم میکند، کارآفرینی نمیتواند فقط رقابت باشد؛ باید نوعی همآفرینی باشد. جوانانی که در دل بحران رشد کردهاند، بیش از نسلهای پیشین میدانند که مسائل این جامعه، راهحل فردی ندارند. بحران آب، بحران محیط زیست، بحران بیکاری و بحران هویت، مسائلی نیستند که یک نفر به تنهایی بتواند آنها را حل کند. بنابراین، کارآفرینی نسل جدید، اگر بخواهد اثرگذار باشد، باید در قالب شبکهها، تعاونیها و همکاریهای جمعی شکل بگیرد. این نوع کارآفرینی، نهفقط محصول تولید میکند، بلکه همبستگی نیز میآفریند. در چنین چارچوبی، کارآفرینی به یک مدرسه امید تبدیل میشود. مدرسهای که در آن، جوانان یاد میگیرند شکست بخشی از مسیر است، نه پایان آن. یاد میگیرند که میتوان از صفر شروع کرد و چیزی ساخت. یاد میگیرند که اعتماد، سرمایهای است که باید در چنین چارچوبی، کارآفرینی به یک مدرسه امید تبدیل میشود. مدرسهای که در آن، جوانان یاد میگیرند شکست بخشی از مسیر است، نه پایان آن. یاد میگیرند که میتوان از صفر شروع کرد و چیزی ساخت. یاد میگیرند که اعتماد، سرمایهای است که باید ساخته شود، نه انتظار داشت که از پیش وجود داشته باشد. این آموزهها، فراتر از یک کسبوکار خاص، به یک سبک زندگی تبدیل میشوند؛ سبکی که در آن، به جای پرسیدن «چرا هیچ چیز درست نمیشود؟»، پرسیده میشود «من چه کاری میتوانم انجام دهم؟» و این جابهجایی پرسش، نخستین گام در بازسازی امید جمعی است. باید پذیرفت که کارآفرینی، نسخهای جادویی برای همه دردهای جامعه نیست. بسیاری از موانع، ساختاریاند و با تلاش فردی برطرف نمیشوند. اما همین که جوانان به جای تسلیم شدن در برابر این موانع، دست به ساختن میزنند، نشانهای از زنده بودن یک جامعه است. امید، مانند ماهیچهای است که اگر به کار گرفته نشود، تحلیل میرود. هر کسبوکار کوچک، هر ایدهای که به عمل تبدیل میشود و هر تلاشی که در دل ناکامی ادامه مییابد، تمرینی برای این ماهیچه است. کارآفرینی جوانان، در معنای عمیقتر، نه فقط ساختن کسبوکار، بلکه ساختن ظرفیت امید در جامعه است؛ ظرفیتی که میتواند از دل آن، آیندهای متفاوت شکل بگیرد.