* مهندس امیر تیرگر
کارآفرینی در مدرسه پیش از آنکه به معنای راهاندازی کسبوکار باشد، یعنی تربیت کودکانی که بتوانند مسئلههای زندگی را ببینند، برای آنها راهحل پیدا کنند و به آینده خود با امید و مسئولیت نگاه کنند.گاهی وقتی از آینده کودکان صحبت میکنیم، خیلی زود به کنکور، دانشگاه، رشته تحصیلی و شغل میرسیم. از خود میپرسیم فرزندمان در کدام مدرسه درس بخواند، در چه رشتهای قبول شود و سرانجام به چه کاری مشغول شود. این نگرانی طبیعی است. هر پدر و مادری میخواهد فرزندش زندگی آرامتری داشته باشد و مجبور نباشد سختیهایی را که خودشان تجربه کردهاند، دوباره از سر بگذراند.اما در میان این نگرانیها، گاهی خود کودک را فراموش میکنیم؛ همان کودکی را که پیش از آنکه دانشآموز، داوطلب کنکور یا نیروی کار باشد، انسانی با نیاز به بازی، کشف کردن، اشتباه کردن، پرسیدن و دیده شدن است.
آموزشوپرورش قرار نیست فقط کودک را برای یک آزمون یا حتی یک شغل آماده کند. مدرسه باید به او کمک کند خودش را بشناسد، تواناییهایش را کشف کند، با دیگران کنار بیاید، از شکست نترسد و بتواند برای مشکلات زندگی راهحل پیدا کند. اینجاست که مفهوم کارآفرینی اهمیت پیدا میکند.
کارآفرینی از یک نگاه تازه آغاز میشود
کارآفرینی را نباید فقط در تأسیس شرکت، فروش محصول یا به دست آوردن درآمد خلاصه کرد. ممکن است بسیاری از کودکان در آینده صاحب کسبوکار نشوند، اما همه آنها به و توانایی حل مسئله نیاز دارند.
کودکی که برای تعمیر یک وسیله خراب راهی پیدا میکند، دانشآموزی که برای کاهش مصرف آب مدرسه پیشنهاد میدهد، نوجوانی که برای کمک به یک همکلاسی ضعیفتر برنامهای طراحی میکند یا گروهی که از مواد دورریختنی وسیلهای تازه میسازد، در حال تجربه کردن روح کارآفرینی است.او در این مسیر یاد میگیرد که همیشه لازم نیست منتظر بماند تا شخص دیگری مشکلش را حل کند. میتواند مسئله را بشناسد، با دیگران مشورت کند، ایده بدهد، آن را امتحان کند و در صورت شکست، دوباره از نو شروع کند.این تجربهها شاید در ظاهر ساده باشند، اما برای ساختن شخصیت کودک بسیار مهماند. کودکی که همیشه پاسخ آماده دریافت کرده است، ممکن است در بزرگسالی از تصمیمگیری بترسد. در مقابل، کودکی که فرصت تجربه و انتخاب داشته، بهتدریج اعتماد میکند که میتواند در زندگی نقش داشته باشد.
مدرسه نباید فقط جای حفظ کردن باشد
بسیاری از دانشآموزان سالها در مدرسه درس میخوانند، اما وقتی با یک مسئله واقعی روبهرو میشوند، نمیدانند از کجا باید شروع کنند. ممکن است فرمولهای زیادی بدانند، اما نتوانند برای یک کار ساده برنامهریزی کنند؛ درباره هزینههای خود تصمیم بگیرند؛ با یکدیگر همکاری کنند؛ با مشتری یا همکار ارتباط برقرار کنند یا ایدهای را به نتیجه برسانند.این فاصله میان آموختههای مدرسه و زندگی واقعی، یکی از مهمترین مشکلات آموزش امروز است.مدرسه میتواند این فاصله را کمتر کند. برای مثال، دانشآموزان میتوانند درباره میزان زباله مدرسه تحقیق کنند و راهی برای کاهش آن پیشنهاد دهند. میتوانند یک باغچه کوچک راهاندازی کنند، درباره مصرف آب مطالعه کنند، محصولی ساده بسازند یا برای معرفی یک اثر فرهنگی محلی، محتوای دیجیتال تولید کنند.در چنین فعالیتهایی، دانشآموز فقط یک درس را یاد نمیگیرد. او همزمان اندازهگیری، نوشتن، گفتوگو، تقسیم کار، مدیریت زمان، هزینهکردن، ارائه دادن و اصلاح اشتباه را تجربه میکند. اینها همان مهارتهایی هستند که بعدها در زندگی شخصی و حرفهای به کارش میآیند.مهمتر از نتیجه نهایی، مسیری است که کودک طی میکند. حتی اگر پروژه او موفق نشود، باز هم چیزهای مهمی آموخته است؛ مشروط بر آنکه شکست او با سرزنش و تحقیر پاسخ داده نشود.
ادامه در صفحه 4