*سیده مینا دیوبند
نگاهی به آینهی جوامع امروزی ما گاه با سایهای سنگین از خودکمبینی و حسرت دیگری همراه است ، گویی در ذهن بسیاری از افراد، خطکشی نامرئی کشیده شده که در یک سوی آن نظم، پاکیزگی، قانونمداری و فرهنگ بینقص کشورهای دیگر قرار دارد و در سوی دیگر، جامعهای ایرانی با تمام کاستیها، بینضباطیها و نارساییهای روزمرهاش.
این نگاه غالبا افسرده و غم زده به فرهنگ خویش، باعث شده تا هر زمان که به معضلاتی همچون تصادفات جادهای، اسراف در مصرف انرژی، بیتوجهی به حقوق شهروندی یا نابسامانیهای شهری برمیخوریم، به جای ریشهیابی و تلاش برای اصلاح، به یک نتیجهگیری تلخ و کلینگر برسیم: «ما ذاتا فرهنگ نداریم!» این جملهی زهرآگین، سالهاست که در کوچهپسکوچههای ذهنی بسیاری از نسلهای ما چرخیده و نوعی خودباختگی فرهنگی را پدید آورده است که عمیقا روح جمعی را آزار میدهد. افراد با دیدن فرهنگ رانندگی منظم در خیابانهای فلان کشور توسعهیافته یا فرهنگ صرفهجویی و تفکیک زباله در جوامع غربی، دچار این خطای شناختی میشوند که گویی این فضایل انسانی، میراث موروثی و اختصاصی ژنتیکی آن مردمان است و ایرانیان از این خصایل بیبهرهاند.
حال آنکه اگر تورقی ژرف در تاریخ پربار و کهن این سرزمین داشته باشیم، با حقیقتی کاملا دگرگونکننده روبهرو میشویم ، حقیقتی که شهادت میدهد ایران باستانی نه تنها از مهد تمدنهای بشری بوده، بلکه در بسیاری از حوزهها، صادرکننده بنیادین اخلاقیات، آداب شهروندی، انضباط اجتماعی و قوانین مترقی به سراسر جهان شناخته میشد. ریشههای تفکرهمزیستی مسالمتآمیز،احترام به محیط زیست، سیستمهای پیشرفته مدیریت منابع و حتی ساختارهای نظاممند شهرنشینی، سالها پیش از شکلگیری بسیاری از کشورهای مدرن امروزی، در همین خاک ریشه دوانده بود و مانیفستهای انسانیت و حقوق بشر از کوروش کبیر تا اندیشمندان دورههای مختلف اسلامی، چراغ راه جهانیان بوده است. اما چه شده است که وارثان آن تمدن بزرگ و قانونمند، امروز در کوچههای مدرنیته دچار سردرگمی فرهنگی شدهاند و خود را پایینتر از دیگران میپندارند؟ پاسخ را نباید در ذاتی بودن کمبودها جستجو کرد، بلکه باید به تحولات تاریخی، گسستهای نسلبهنسل، ضربات استعمار، بحرانهای اقتصادی و فرسایش سرمایههای اجتماعی نگریست. جوامع پیشرفتهی امروزی نیز یکشبه به این انضباط نرسیدهاند، پشت هرچراغ راهنمایی منظم یا هر قانون سختگیرانهی تفکیک زباله در اروپا، سالها جریمههای سنگین، آموزشهای همگانی مدام، ثبات اقتصادی و ساختارهای کارآمد نظارتی وجود دارد. فرهنگ صرفهجویی در بسیاری از کشورها، ریشه در کمبودهای تاریخی یا قوانین بازدارنده اقتصادی دارد، نه لزوماً فضیلتی ذاتی .در حالی که در جامعهی ما، فقدان ثبات اقتصادی و تورم لجامگسیخته، چرخهی اقتصاد خانوار را به سمتی برده که بقای روزمره جایگزین آیندهنگری ساختاریافته شده است. وقتی فردی درگیر تورم و هزینههای سرسامآور است، صحبت کردن از فرهنگ بلندمدت مصرف یا سرمایهگذاری سبز، رنگ میبازد و این ربطی به اصالت یا ژن فرهنگی او ندارد، بلکه معلول شرایط سخت زیستمحیطی و اقتصادی است. با این وجود، غرق شدن در این حس غم ملی و خودکمبینی مزمن، هیچ گرهی از مشکلات ما باز نمیکند و تنها به بهانهای برای سستی و بیعملی تبدیل میشود. آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیازمندیم، درمان این غم خودخواسته و بازآفرینی غرور ملی واقعگرایانه است ، غروری که بر اساس شعار و توهم گذشته شکل نگرفته باشد، بلکه بر مبنای مسئولیتپذیری در زمان حال بنا شود. ما باید بپذیریم که میراثدار تمدنی بزرگ هستیم، اما افتخار به گذشته بدون تلاش برای اصلاح حال، به کار مردهریگی میماند که گرهی از کار فروبستهی امروز باز نمیکند. فرهنگ رانندگی، فرهنگ مصرف، فرهنگ رعایت حقوق دیگران و انضباط اجتماعی، مقولههایی سیال و آموختنی هستند که با آموزش صحیح در مدارس، اصلاح ساختارهای شهری، اجرای دقیق قوانین بدون تبعیض و از همه مهمتر، بازسازی عزتنفس جمعی قابل بازسازی و ارتقا هستند. وقتی جامعهای خود را باور کند و بداند که ریشههای عمیقی در خردورزی و مدنیت دارد، دیگر نیازی به تقلید کورکورانه از دیگران یا تحقیر خویش نخواهد داشت، بلکه با اعتمادبهنفس، هنجارهای نیکو را از هر کجای جهان میآموزد و با اصالت درونی خود پیوند میزند. غم ایرانی نباید بهانهای برای ناامیدی باشد، بلکه باید به نیروی محرکهای برای بیداری تبدیل شود ، بیداری نسلی که درک میکند تاریخ درخشان نیاکانش، تکلیفی سنگین بر دوش او گذاشته تا ایران امروز را نیز به مأمن نظم، اخلاق، پاکیزگی و پیشرفت بدل کند، چرا که شایستگی این مردم، بسیار فراتر از تصویر تیرهوسیاهی است که گاهی خود ما با دستان خود برای فرهنگ خویش ترسیم میکنیم.