مسعود فردمنش
کارشناس تغذیه
در دهههای اخیر، تغییر الگوی تغذیه در میان نسل جوان به یکی از نگرانکنندهترین روندهای سلامت عمومی تبدیل شده است. آمارها نشان میدهد مصرف میوه و سبزیجات در کودکان، نوجوانان و جوانان به طور مداوم کاهش یافته و در مقابل، غذاهای فرآوریشده و فستفود سهم فزایندهای در سبد غذایی این گروه سنی پیدا کرده است. این تغییر ذائقه و سبک تغذیه، نه یک انتخاب ساده و بیضرر، بلکه بحرانی خاموش است که آینده سلامت میلیونها جوان را تهدید میکند. مسأله فراتر از تنبلی یا بیارادگی فردی است. این پدیده ریشه در تحولات عمیق اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی دارد که درک آنها برای هرگونه مداخله مؤثر ضروری است. برای فهم این مسأله، نخست باید از سرزنش فردی فراتر رفت. نسل امروز در جهانی متولد شده که غذاهای فرآوریشده نه یک استثنا، که قاعده هستند. آنها از نخستین سالهای کودکی با طعمهای شور، شیرین و چرب طراحی شده توسط آزمایشگاههای صنایع غذایی آشنا میشوند؛ طعمهایی که میلیونها سال تکامل انسان را دور میزنند و سیستم پاداش مغز را به گونهای تحریک میکنند که اعتیادآور است. برخلاف میوه و سبزی که طعمشان طبیعی و ملایم است، اینجا پای ضعف اراده در میان نیست؛ پای سیستمی است که برای به دام انداختن ذائقه طراحی شده است.
زندگی مدرن نیز به این روند دامن میزند. خانوادهها امروزه با فشردگی زمانی بیسابقهای روبهرو هستند. پدر و مادر هر دو شاغل، ساعات طولانی خارج از خانه، ترافیک و مسافت و در نهایت خستگی مفرط، آشپزی را به دشوارترین کار روزانه تبدیل کرده است. در چنین شرایطی، فستفود و غذاهای نیمهآماده راهحلی فوری، ارزان و دردسترس به نظر میرسند. این انتخاب صرفاً تنبلی نیست. سازگاری با شرایطی است که برای مادران و پدران امروز طراحی نشده است. نسل جوان نیز از کودکی میآموزد که غذا باید سریع، بیزحمت و لذیذ باشد. میوهای که نیاز به شستن و گاهی پوستکندن دارد، در مقایسه با چیپسی که بسته آن در چند ثانیه باز میشود، انتخابی کمرقابت است. نقش رسانهها و بازاریابی در این میان غیرقابل انکار است. سالانه میلیاردها دلار صرف تبلیغات مواد غذایی ناسالم میشود و بخش قابل توجهی از این تبلیغات مستقیماً کودکان و نوجوانان را هدف میگیرد. شخصیتهای کارتونی محبوب، بازیهای ویدئویی، اینفلوئنسرهای اینستاگرام، همگی در خدمت پیوند زدن شادی، موفقیت و محبوبیت به مصرف محصولات فستفود و نوشیدنیهای قندی هستند. در مقابل، بودجه تبلیغات برای ترویج مصرف میوه و سبزیجات ناچیز و اغلب کلیشهای است. محیط مدرسه نیز دیگر پناهگاه امنی برای تغذیه سالم نیست. بوفههای مدارس که زمانی وعده اصلی تغذیه دانشآموزان را تأمین میکردند، امروزه اغلب به فروشگاههای کوچکی تبدیل شدهاند که پر از نوشابه، چیپس، پفک و ساندویچهای ناسالم هستند. کمبود بودجه، ضعف نظارت و نبود برنامه منسجم تغذیهای باعث شده بوفه مدارس نه به ارتقای سلامت، که به تثبیت عادتهای نادرست غذایی کمک کند. حتی در مواردی که مسئولان مدارس خواهند مداخله کنند، فشار والدین شاغل و عادت کودکان، تغییر را دشوار میسازد. این چرخه معیوب همچنان ادامه مییابد: کودک در خانه غذاهای ناسالم میخورد، در مدرسه نیز همان محصولات را مییابد و به تدریج ذائقه او چنان شکل میگیرد که غذاهای سالم را بیمزه و غیرجذاب تلقی میکند.
از سوی دیگر، قیمت مواد غذایی سالم به طور نامتناسبی افزایش یافته است. در بسیاری از جوامع، هزینه خرید میوه و سبزیجات تازه به مراتب بیشتر از فستفود و غذاهای فرآوریشده است. این شکاف قیمتی در دهههای اخیر عمیقتر شده و نابرابری غذایی را تشدید کرده است. خانوادههای کمدرآمد برای سیر کردن شکم اعضای خود ناگزیر به سراغ کالری ارزانقیمت میروند که اغلب در غذاهای فرآوریشده یافت میشود. اینجا پای انتخاب فردی در میان نیست؛ انتخاب واقعی میان گرسنگی و تغذیه ناسالم است، و هیچکس گرسنگی را انتخاب نمیکند. بنابراین بحران تغذیه نسل جوان، بحرانی طبقاتی نیز هست و کودکان خانوادههای کمدرآمد بیش از دیگران در معرض خطر قرار دارند. عواقب این روند، فراتر از اضافهوزن و چاقی است. دیابت نوع دو که زمانی بیماری بزرگسالان میانسال بود، امروزه در نوجوانان و حتی کودکان دیده میشود. فشارخون بالا، چربی خون، کبد چرب و مشکلات اسکلتی عضلانی که در گذشته مختص سالمندان بود، به سرعت در حال جوانتر شدن هستند. پژوهشهای گسترده نشان دادهاند میان مصرف غذاهای فرآوریشده و افزایش خطر افسردگی، اضطراب و نوسانات خلقی رابطه معناداری وجود دارد.
عملکرد شناختی نیز آسیب جدی میبیند. مغز برای عملکرد مطلوب به طیف گستردهای از ریزمغذیها، آنتیاکسیدانها و اسیدهای چرب ضروری نیاز دارد که عمدتاً در میوهها، سبزیجات، ماهی و آجیل یافت میشوند. رژیم غذایی سرشار از قند و چربیهای ترانس، حافظه، تمرکز و توانایی یادگیری را مختل میکند. دانشآموزی که روز خود را با نوشابه و ساندویچ سوسیس شروع میکند، نه فقط بدن که مغز خود را نیز از سوخت مناسب محروم کرده است. این افت عملکرد شناختی در طولانیمدت به کاهش بهرهوری، فرصتهای شغلی محدودتر و در نهایت تداوم چرخه فقر منجر میشود. در برابر این بحران، راهحلهای سادهانگارانه مانند به بچهها بگوییم بیشتر میوه بخورند یا والدین را توجیه کنیم کارساز نیست.
نخستین گام، بازتعریف سیاستهای یارانهای و قیمتگذاری مواد غذایی است. تا زمانی که میوه و سبزیجات گرانتر از فستفود باشند، هیچ کمپین آگاهیبخشی نمیتواند شکاف طبقاتی در تغذیه سالم را پر کند. دولتها باید با کاهش مالیات بر تولید و توزیع مواد غذایی سالم و افزایش مالیات بر محصولات مضر، معادله اقتصادی را تغییر دهند. تجربه کشورهایی که بر نوشیدنیهای قندی مالیات سنگین وضع کردند، نشان داده این اقدام میتواند مصرف را به میزان قابل توجهی کاهش دهد. باید بپذیریم که تغییر عادات غذایی نسل جوان پروژهای بلندمدت و نیازمند صبر و پشتکار است. هیچ راهحل فوری و جادویی وجود ندارد. آنچه لازم است اراده جمعی برای بازسازی سیستم غذایی است؛ سیستمی که امروز علیه سلامت کودکان طراحی شده و باید به تدریج به نفع آنها تغییر کند. این تغییر از هر خانواده، هر مدرسه، هر رسانه و هر نهاد دولتی آغاز میشود. هیچیک از ما در قبال این بحران بیمسئولیت نیستیم. هر وعده غذایی که برای کودک آماده میکنیم، هر تبلیغی که تماشا میکنیم، هر محصولی که میخریم و هر قانونی که تصویب میکنیم، در حال شکل دادن به آینده تغذیهای نسل بعد است.
آیندهای که در انتظار کودکان امروز است، تا حد زیادی به تصمیمهایی بستگی دارد که امروز میگیریم. اگر اکنون اقدام نکنیم، دهههای آینده با نسلی مواجه خواهیم بود که بیماریهای مزمن را از کودکی با خود حمل میکند، نسلی که توانایی یادگیری، کار و زندگی پویا را در سطح مطلوب ندارد و نسلی که نظام سلامت را با هزینهای سرسامآور روبهرو میکند. این نه یک پیشبینی بدبینانه، که هشداری علمی بر اساس روندهای موجود است. اما هنوز دیر نشده است. همچنان میتوان مسیر را تغییر داد، مشروط بر آنکه از شعار عبور کنیم و به کنش جمعی و پایدار برسیم. کنشی که نه بر پایه ترساندن والدین و کودکان، که بر پایه فراهم کردن امکان انتخاب سالم برای همه استوار است.