* مهندس فاطمه یحیایی
این پارادوکس میان روایتهای الهامبخش از کارآفرینان خودساخته و واقعیتهای تلخ اقتصاد امروز، نه فقط یک تناقض ساده، بلکه آینهای است که شکاف عمیق میان اسطوره و واقعیت را در فرهنگ سرمایهداری معاصر به نمایش میگذارد. ما داستان افرادی را میشنویم که از صفر به قله رسیدند، و ناخودآگاه این روایتها را به مثابه دستورالعملی برای تکرار موفقیت تفسیر میکنیم، غافل از آنکه این قصهها بیش از آنکه نقشه راه باشند، کارکرد اسطورهشناختی دارند. این روایتها به مثابه «الهیات موفقیت» عمل میکنند، نظامی از باورها که نابرابری ساختاری را پنهان کرده و بار شکست را از دوش سیستم به دوش فرد منتقل میکنند. برای کنار آمدن با این پارادوکس، نخستین گام آن است که بپذیریم داستانهای کارآفرینان خودساخته، روایتهایی گزینشی و ویرایششده هستند. هنگامی که از استیو جابز و گاراژ والدینش صحبت میشود، کمتر کسی به این نکته اشاره میکند که او برای تأمین سرمایه اولیه، دستگاه محاسبهای به ارزش چند ده هزار دلار را فروخت و بعداً با سرمایهگذاران خطرپذیر کار کرد. یا وقتی داستان جان راکفلر نوجوان که به عنوان دفتردار کار میکرد نقل میشود، از میراث پدری و شبکه روابط خانوادگی او سخنی به میان نمیآید. این قصهها نه دروغ، بلکه روایتهایی نیمهتمام هستند. بخشهایی که چگونه رسیدن را شامل میشوند، با جزئیات جذاب بازگو میشوند، اما با چه رسیدن در هاله ای از ابهام باقی می ماند.
این الگوی روایی، پاسخگوی نیاز روانی عمیقی در مخاطب است. در جهانی که آیندهاش نامعلوم و مسیرهای سنتی موفقیت مسدود شدهاند، این قصهها همچون چراغهایی در تاریکی عمل میکنند. آنها به ما میگویند که راه بسته نیست، که تلاش بینتیجه نمیماند، و سرنوشت را میتوان تغییر داد. این نیاز به امید، به همان اندازه که بشری و مشروع است، آسیبپذیر هم هست. مشکل آنجا آغاز میشود که این قصهها به مثابه الگوهای تکرارشونده به خورد نسلهای پیدرپی داده شوند، بیآنکه زمینههای اقتصادی، اجتماعی و تاریخی که چنین موفقیتهایی را ممکن ساخته، تحلیل و واکاوی شود. درک این نکته حیاتی است که اکثر داستانهای موفقیت معروف، متعلق به دورهای خاص از تاریخ سرمایهداری هستند. دوران پس از جنگ جهانی دوم تا اواخر قرن بیستم، عصر طلایی کارآفرینی به سبک سنتی بود. بازارهای بکر فراوان، رقابت محدودتر، هزینههای راهاندازی کسبوکار به مراتب پایینتر، و مهمتر از همه، شکاف طبقاتی چندان عظیم نبود. کارآفرین فناوری دهه ۱۹۸۰ برای تولید نمونه اولیه محصول خود به سرمایهای در حد چند هزار دلار نیاز داشت؛ امروز در حوزه فناوریهای پیشرفته، این رقم میتواند به میلیونها دلار برسد. حتی در حوزه خدمات دیجیتال، الگوریتمهای پیچیده پلتفرمهای بزرگ و انحصار دادهها، ورود تازهواردها را به مرز غیرممکن نزدیک کرده است.
اقتصاد امروز، اقتصاد برندههای همهچیزخواه است. پلتفرمهای بزرگ نه فقط بازار، که زیرساخت را نیز در اختیار گرفتهاند. آمازون فقط یک فروشگاه نیست، صاحب شبکه توزیع و سرورهای ابری است. گوگل و فیسبوک نه فقط تبلیغات، که الگوریتمهای تعیینکننده دیده شدن را کنترل میکنند. در چنین زیستبومی، کارآفرین خردهپا با سرمایه صفر، نه فقط در خط شروع که چندین دور عقبتر از خط شروع ایستاده است. او باید همزمان محصول تولید کند، مشتری جذب کند، زیرساخت فکری و فنی ایجاد کند، و با غولهایی رقابت کند که هر یک به تنهایی از بودجه کشورهای متوسط هم بزرگترند.پس چگونه میتوان با این شکاف میان روایت و واقعیت کنار آمد؟ شاید پاسخ در تغییر پرسش باشد. این تغییر نگاه، ما را از مصرفکنندگی منفعل قصههای قهرمانی به تحلیلگری نقاد تبدیل میکند. میتوان همزمان به تلاش انسانها برای ساختن آیندهای بهتر احترام گذاشت، و هم فهمید که موفقیت تکعاملی نیست و عواملی چون طبقه، سرمایه اولیه، موقعیت جغرافیایی، جنسیت، نژاد و کوهی از شانس در آن دخیلاند.
پذیرش این واقعیت به معنای افتادن در دام بدبینی و انفعال نیست، بلکه نقطه آغاز نوعی رئالیسم راهبردی است. کارآفرین امروز نه قهرمان اسطورهای، که شطرنجبازی است در صفحهای پیچیده با رقبایی که حرکت بعدی را از هفته قبل پیشبینی کردهاند. امروز سرمایه صرفاً پول نقد نیست. سرمایه میتواند دانش فنی کمیاب، دسترسی به شبکههای حرفهای، مهارتهای دیجیتال پیشرفته، یا حتی موقعیت در شهر و کشوری خاص باشد. کسی که در سیلیکون ولی زندگی میکند، صرفاً با بودن در آن مکان، سرمایهای انباشته که با پول قابل خرید نیست. بنابراین راهاندازی کسبوکار در دنیای امروز بدون سرمایه، محال نیست، اما مستلزم بازتعریف رادیکال مفهوم سرمایه است. کارآفرین بدون پول، باید سرمایههای دیگری را شناسایی و حداکثر استفاده را از آنها بکند. یکی دیگر از راههای کنار آمدن با این پارادوکس، نگاه تاریخی به مفهوم کارآفرینی است. کارآفرینی به شکلی که امروز میشناسیم، پدیدهای نسبتاً جدید است و احتمالاً در آینده نه چندان دور دگرگون خواهد شد. شاید مدلهای آینده کسبوکار دیگر حول محور فرد قهرمان نچرخند. شرکتهای تعاونی، استارتآپهای اجتماعمحور، کسبوکارهای منبعباز و مدلهای توزیعشده سهامداری، نمونههایی از آیندههای ممکن هستند. در این مدلها، موفقیت دیگر حاصل نبوغ فردی نیست، محصول هوش جمعی و شبکهای از همکاریهاست.
رهایی از این پارادوکس، در گرو پذیرش همزمان دو حقیقت به ظاهر متناقض است: نخست آنکه بسیاری از کارآفرینان مطرح، منابع پنهانی در اختیار داشتهاند، و دوم آنکه این به معنای نفی ارزش تلاش و خلاقیت فردی نیست. میتوان به کارآفرینی که با سرمایه و ارتباطات شروع کرده احترام گذاشت و همزمان از ساختارهایی دفاع کرد که فرصت را برای همه فراهم کنند. این موضع نه بدبینانه است و نه سادهلوحانه. این موضع، واقعبینی است همراه با امید به تغییر. در نهایت، شاید کنار آمدن با این پارادوکس مستلزم آن باشد که تعریف موفقیت را از نو بنویسیم. پارادوکس قصههای کارآفرینان خودساخته حلشدنی نیست، اما میتوان با آن به گونهای بالغانه روبهرو شد. این روبهرویی نیازمند سواد رسانهای، تفکر انتقادی و شجاعت پذیرش این حقیقت ناراحتکننده است که جهان بر اساس عدالت کامل نمیچرخد، اما ما میتوانیم در هر لحظه انتخاب کنیم که به بازتولید اسطورههای نابرابریساز کمک نکنیم. میتوانیم قصهها را نه به مثابه الگو که به مثابه ادبیات بخوانیم: برای الهام، نه برای تقلید.